رمان های مودب پور

خیلی قشنگه من شخصا خودم عاشق مانی و هامون و کامیار و سامان شدم نه اینکه ......
ولی عاشق شخصیتشون شدم
قبل از هرچیز باید بگم که نام کامل ایشون آقای مرتضی مودب پور هست و نام همسرشون که ایشون هم نویسنده هستند خانم ماندانا معینی هست.آثار آقای مودب پور تا جایی که من اطلاع دارم عبارتند از:پریچهر_شیرین_یاسمین_یلدا_گندم_رکسانا_خواستگاری یا انتخاب_شب(احتمالا هنوز چاپ نشده).وآثار خانم معینی هم عبارتند از:دریا_شینا_ﻛﮋال .که البته با همکاری آقای مودب پور نوشتنشون.
میل آقای مودب پور:m_moaddebpour@hotmail.com
خوب حالا میرسیم به نظرات بنده ی حقیر:
اول میخوام چند تا مطلب رو در جواب وبلاگ پرده ی ناتمام عرض کنم که لینکشو در کنار صفحه خواهم داد .میتونید برید بخونید.البته گفته باشم که نوشته های ایشون رو در این زمینه در مطالب مربوط به تابستان 84 جستجو کنید.
در یک قسمتی از حرفای ایشون اومده : راوی ، شخصیت شوخ طبع و ثابت همه رمانهای مودب پور ، اکثر شخصیت های گذاری اما موثر نظیر جلال و فتح الله در رمان شیرین یا نصرت در رمان گندم ، همگی شخصیت های مذکرند . شخصیت های مردانه اکثرا شخصیت هایی پیش برنده و پویا هستند برخلاف زنان که شخصیت هایی ایستا دارند . مشاغلی نظیر کسب و کار آزاد ، تجارت یا کارهایی که میزان ریسکشان بالاست نظیر خرید و فروش مواد مخدر و آدم ربایی مشاغلی مردانه اند .
در جواب ایشون باید عرض کنم که نه خیر خانم اینطورها هم نیست.در عوض در رمانهای یلدا و پریچهر این زنها هستن که ریسک می کنن.شخصیت شیوا در رمان یلدا و پریچهر در رمان پریچهر هست که داستان رو پیش میبره.من فکر نمی کنم کسی بتونه به شخصیت پریچهر یا شیوا ایستا بگه.دیگه از اون پویا تر اصلا میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جای دیگه ای ایشون گفتن: زن با نگاهی شیء انگارانه مورد بحث قرار گرفته و به دید یک کالا به او نگریسته شده است . گویی ازدواج راهی برای خریدن یک کالای لوکس و گران قیمت است.
مگه جز اینه که نویسنده باید حقیقت جامعه رو بنویسه؟مگه نه اینکه امیل زولا میگه واقع گرایی به جای تخیل مهمترین شرط نویسندگیه؟
خوب مگه واقعیت اجتماع جزاینه؟نکته ی جالب اینجاست که خود دخترا هم به خودشون همینطور نگاه میکنن.نگید نه.یعنی اگه میخواید بگید نه قبلش یه سر به صادقیه یا انقلاب یا همین حول وهوش بزنید.فقط یه شی رو به اون سبک میشه درست کرد که تا اون اندازه جلب توجه کنه. اتفاقا من فکر میکنم کار آقای مودب پور در این زمینه خیلی درسته.دخترها وقتی این رو از نزدیک لمس بکنن که کاراشون
باعث چه طرز تفکر و چه نوع نگاهی بهشون میشه و از این تفکر یا نگاه مشمئز بشن شاید به خودشون بیان و...............
البته من اونچه که میگم بر میگرده به اکثریت قریب به اتفاق و اگرنه همه جا اقلیتهایی هم هستن که باید گفت تروخشک با هم میسوزن.
اما در مورد این دیالوگ کامیار:
کامیار : تو تا حالا دیدی که مثلا یه دختر شیش ماه گوشت و مرغ و میوه و شیر و این چیزا رو نخوره و خوشگل باشه ؟ صورتش میشه عین کاغــذ مچاله شده ! اون وقت فکـــر می کنی تا از در خونه ش اومد بیرون صد تاعاشق دلخسته پیدا میکنه ؟ عشق مستقیما با گوشـــت و مرغ و لبنیات نسبت داره ! این گرسنه های آفریقا رو ببین ! تا حالا شنیدی یه دختــر از این آفریقــایی های گرسنه بره هالیوود ؟ این دخترای گرسنه آفریقایی رو اگه بخوای تبدیلشون کنی به یه چیز به دردبخور که مثلا بشه عاشقشون شد اول باید بادشون کنی بعد یه اتو بخــار حسابی بهــشون بــزنی و بعد پنجاه شصت کیلو مرغ و ماهی بدی بخورن.... پس به این قرار میشه مثلا یه دختر رو کیلویی حساب کرد. حالا کیلو چند ؟ دیگه بستگی به بازار داره از کیــلو یه میلیون بگیر و برو بالا ! هرچی تغذیه ش خوب بوده باشه یعنی باباش پـــــولدارتره ! دختری که هم باباش پــولدار باشه می کنه به عبارت کیلویی هفت هشت میلیون تومن ! سامان : پس با این حساب وقتی می ریم خواستگاری باید یه ترازو هم با خودمون ببریم ؟! "
( گنـدم ، صفحه 210 ، کامیار خطاب به سامان)
کامیار در ادامه میگه که من غلط بکنم اینطوری حرف بزنم پدر مادرا میگن.
خداییش چندتاشون نمیگن؟تو این دوره و زمونه کدوم پدر مادری حاضر میشه دخترشو به یه آدم آس وپاس بده فقط به این دلیل که دختره دوسش داره.یک در هزار.ملاک همه چیز همون پوله.واقعا خیلی پدر مادرا هستن که میگن این همه خرج بچمون کردیم.لای پنبه بزرگش کردیم.هرچی خواسته بهش دادیم.فقط انقدر خرج تحصیلش شده.حالا بفرستیمش خونه ی یه جوون آس و پاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعدم مگه جز اینه که پول و ثروت و خوشگلی تنها ملاکهای ازدواج شدن؟؟عشق کیلو چند دیگه تو این دوره و زمونه.حکایت همون یک در هزاره.دیگه کسی عشق صادقانه رو اصلا باور مگه میکنه؟
اتفاقا این بهترین نوع سرزنش وضع موجوده .
اما در مورد محبوبیت کامیاریاکاوه یا بابک یا مانی یا نیما باید خدمتتون عرض کنم که حداقل در مورد کامیار مطمئنم که این محبوبیت نه به لحاظ شوخی ها یا دست کم فقط به لحاظ شوخی ها بلکه بیشتربه خاطر خصوصیاتی هست که در وجود این شخصیتها به عنوان یک مرد واقعی میشه دید.من رمان گندم رو سه بار خوندم و واقعا هر بار بیشتر به این مساله یقین حاصل کردم.
چقدر قشنگه این حرف کامیار که میگه مگه دیگه مردی هم مونده که بیاد؟
چقدر قشنگه اون لحظه که کامیار میخونه اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام...........
چقدر قشنگه حرف کامیار مبنی بر اینکه با پدر لیدا و امثال اون هست بلکه بتونه کمی از اونچه که مال مردم بوده و توسط اونها خرده شده به همون مردم برگردونه.
چقدر قشنگه وقتی میگه اگه پولی که داره باهاش زندگی میکنه بوی خون بده یه لحظ هم تحملش نمیکنه.
چقدر قشنگه وقتی به فرزاد سالم میگه کسی که تو این روز و روزگار بتونه مدرکشو از دانشگاه سراسری بگیره و سه جا کار کنه آدم کوچیکی نمیتونه باشه.
چقدر قشنگه وقتی تصمیم میگیره هندونه های اون وانتی رو بفروشه.
همین ها کافی نیست؟
نگید کامیار خیالیه.من میدونم واقعیه.یعنی واقعیشو میشناسم.حتی واقعی تر.
اما در مورد مساله تشابه کتابهاشون و تکرار باید بگم که من اصلا اینطور فکر نمی کنم.مظمون این کتابها کاملا متفاوته.هرکدوم روی یه معظل کار میکنه.من که تا حالا قاطی نکردم.تا حالا هم برام خسته کننده نشده.اونقدر که بتونم گندم رو تا سه بار بخونم و بعد اونقدر برام مهم بشه که تازه بخرمش.
و در مورد پایان غم انگیز.درسته .یه خورده زیاده رویه.منم نمی فهمم چرا ایشون اصرار دارن که رمانهاشون اینطور تموم بشن.شاید فکر می کنن تاثیر گذاری وماندگاری بیشتری رو این روش به دنبال داشته باشه.شایدم میخوان قصه ی مرگ و جدایی تو کتاباشون جا نمونه!به هر حال ایشون خودشون میگن واقعیت رو مینویسن .ولی واقعا گاهی خیلی دردناک میشه.صحنه ی مرگ فرگل در رمان پریچهر و صحنه ی برگردوندنش به ایران و دفنش واقعا فاجعس.خیلی دردناکه.کمتر کسی با خوندنش گریه نکرده.
در کل من بازهم تاکید می کنم که رمان گندم زیباترین اثر ایشون هست.با توجه به اینکه پایان قابل تحمل تری رو هم داره وفکر میکنم مطالب بیشتری رو هم عنوان میکنه.